چالش بدون آب :)
گفته شده است به جای اینکه یک سطل آبِ یخِ بی زبان را بریزیم روی خودمان تا آب به آفریقا جان نرسد، چالشی فرهنگی هنری ایجاد کنیم، در راه کتابخوانی که نه احساس یخ زدگی کنیم در طول انجامش نه مبلغی مثلا 100 دلاری از دست بدهیم (البته من به هر کسی که داده است یا می خواهد بدهد دست مریزاد می گویم، دمش هم گرم ^_^)
+ چون دو دوست من را به این بازی دعوت کرده اند من برای هر کدام از آنها با ذکر اسمشان یک کتاب که مورد پسندم بوده گذاشته اَم :)
این کتاب را برای لبّیک به دعوت "کوچی زا" جان گذاشتم :)
اولین کتاب) غول بزرگ مهربان.
توضیحاتِ من:
"سوفی"یتیم است، یک شب که خوابش نبرد، آن هم در ساعت جادوگری(!!). با یک غول دوست شد، که البته مثلِ غول های "خون تو شیشه کن" و "گوشت قلمبه خور" نبود، او یک غول مهربان است که دوست ندارد بچه ها را قرِچ قرِچ بخورد و باید از یک نوع خیار بزرگِ بد مزه بخورد که اطراف دنیای شان در می آید.کار غول بزرگ مهربانِ ما هدیه کردن خواب های خوب است. اما یک اتفاق بد، غول های دیگر میخواهند تمام بچه های کوچکِ انگلیس را بخورند!!
نام نویسنده: رولد دال
و این را هم برای لبّیک به دعوت "متین" جان :)
دومین کتاب) فراموشم مکن.
توضیحاتِ من:
برادرش را همه بیشتر دوست داشتند مخصوصا شوخی هایش را، خوب دانیل حسودی اش میشُد از اینهمه دوست داشتن به همین خاطر در روز تولدش به شوخی آرزو کرد که کاش تنها فرزند خانواده میشد ولی او نمی دانست که آرزویش امکان دارد اتفاق بیفتد.
یک روز دانیل و دوستش وقتی مادر و پدرش خانه نبودند پیتر را صدا زدند و وانمود کردند که دارند هیپنوتیزمَش می کنند، ولی چرا رفتار پیتر اینطور شده است؟ آیا واقعا نفمیده است که این فقط یک شوخی ست؟!!
نویسنده: آر.ال.استاین
و دوستانی که دعوت میکنمِ شان به این چالش وهم انگیز
:
هویــجـــــــــــ جـان :)
تـه تـــــغاری جـان :)
اون یــــکـی جان :)
داهــــــول خـان :)
(ای برگزیدگان، شما نیز کتابی خوب معرفی کرده و پنج نفر را برای ادامه دادنِ این بازی انتخاب کنید، مچکرم
)
من یه دختر کوچولوی چشم زاغم... همون زاغولک!!!