خواب ومامانم
دیشب به طوری مریض بودم که نتونستم فرداش خونه ی داییم زیاد با امیرحسین بازی کنم
وبا این که هیچوقت اون جا نمی خوابیدم یه دو سه ساعتی خوابیدم
-البته چون امیرحسین خوابیده بود_
خوب بریم سر اصل ماجرا. دیشب که خوابیده بودم مامانم چون تب داشتم نصفه شب بیدارم کرده
و میگه غذا نمی خوای؟؟؟
من:
خوابم:
مامانم:
تب:
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ساعت توسط زاغولک
|
من یه دختر کوچولوی چشم زاغم... همون زاغولک!!!