دیشب به طوری مریض بودم که نتونستم فرداش خونه ی داییم زیاد با امیرحسین بازی کنم


وبا این که هیچوقت اون جا نمی خوابیدم یه دو سه ساعتی خوابیدم



-البته چون امیرحسین خوابیده بود_



خوب بریم سر اصل ماجرا. دیشب که خوابیده بودم مامانم چون تب داشتم نصفه شب بیدارم کرده


و میگه غذا نمی خوای؟؟؟



من:

خوابم:

مامانم:

تب: