توی یکی از روزهای پاییزی چند سال پیش، بعد از یک جشن عروسی، آقای صاحبخونه با دبه ی آب و سبوس برای اردکهاش یک غذای تپل درست کرد.

اردکها خوردند.اما بعد از خوردن افتادند روی زمین و صاحبخانه دید که اردک ها مردند.

صاحبخانه کلی غصه میخوره و(ولی از اونجایی که نمیتونست مرداربخوره)باخود گفت:من که لاشخور نیستم فقط تصمیم می گیره که پرهای اردکها رو بکنه ومیکنه به طوری که مورچه رو بدنش بوکس وباد می کرد وبعدش هم اردک ها رومیندازه دور.

 آما... چند ساعت بعد اما اردکهای پرکنده به هوش آمدند و مردم دیدند یک گله اردک لخت که فقط سرو گردنشان پر داشت به سمت خانه شان روان شده اند.